با عرض سلام خدمت خوانندگان عزيز اين وبلاگ
و عذر خواهي از اينكه چند وقتي نتوانسته بودم بلاگم را به روز كنم. در اين پست مي خواهم چندي در زمينه كتاب نامقدس مسيحيان و دروغ هاي آنان براي شما بگويم. منبع نوشته ام كتاب "مسيحيت در آيينه حقايق" نوشته ي استاد معتصم بالله
مي باشد.
1-در انجيل متي، فصل 16، فقره 27 ادعاء شده است که قيامت در همان قرن – قرن اول ميلادي – قائم خواهد شد، چنانچه نوشته است:
«بدانيد که بعضي از کساني که اکنون در اينجا ايستاده اند تا آمدن پسر انسان «مسيح عليه سلام» را به صورت يک پادشاه نبينند نخواهند مرد»
اما باگذشت 20 قرن که در جريان آن ملياردها انسان ازين گيتي رحلت نمودند، تا هنوز نه قيامت قائم شده و نه مسيح عليه سلام را به صورت يک پادشاه ديدند.
مقصود عبارت انجيل از آمدن پسر انسان به صورت يک پادشاه اينست که قيامت قائم ميشود و مسيح عليه سلاممسئوليت حساب و کتاب خلائق را بعهده ميگيرد. و اين يک دروغ توجيه ناپذير است که مسيحيان بايد از وجود چنين دروغ در کتاب شان سر افگنده باشند.
شگفت انگيزتر اينست که عين پيش گوئي را متي در فصل24، فقره 29،34، و مرقس در فصل13، فقره 24، و 30، و لوقا در فصل 21، فقره 25، و33 ذکر نموده اند. اما تاريخ اين دروغ بزرگ را در خود ثبت نموده و اين قضيه را برملا ساخته است که تعليمات اناجيل موجوده با تعليمات عیسی عليه سلام ربطي ندارد.
2-متي در مورد به دار آويخته شدن عيسي عليه سلام - به زعم خود – مي نويسد:
«بعد ازآنکه عيسي جان خود را سپرد در آن لحظه پردۀ اندرون خانه مقدس خدا از بالا تا به پائين دو پاره شد، و چنان زلزله اي شد که تختۀ سنگها شکافته و قبرها باز شدند، و بسياري از مقدسين که خفته بودند برخاستند، و از قبرهاي خود بيرون آمده بعد از رستاخيز عيسي به شهر مقدس وارد شدند، و بسياري از مردم آنان را ديدند».
در اين قصه تناقضهاي عجيبي وجود دارد:
اول: اينکه، بعقيده نصاري قتل عيسي يک امر مشروع بود. چون آنان عقيده دارند که مسيح آمده بود تا با فدا ساختن خود بشريت را از گناه ازلي شان نجات بخشد. و به خاطر يک قتل مشروع، زمين چرا بجنبد، و چرا پرده هاي داخلي خانه مقدس پاره شود؟!!
دوم: اينکه تحولات در مظاهر کَـوني، مثلا زلزله و يا شکافته شدن تخته سنگها، به کشته شدن و يا کشته نشدن افراد هيچ دخلي ندارد. و در موردي که چنين يک زعمي در ميان صحابه به هنگام موت ابراهيم فرزند پيامبر ص آشکار شد، بلا درنگ پيامبر ص به ابطال اينگونه مزاعم خرافي پرداخته فرمودند: «إن الشمس والقمر آيتان من آيات الله، لاينکسفان لموت أحد ولا لحياته» يعني: آفتاب و مهتاب (و همچنين بقيۀ کائنات) دو نشان از نشانه هاي خداوندي است که بسبب مردن و يا زنده ماندن کسي خسوف نمي شوند.
سوم: آنان عقيده دارند که عیسی عليه سلام «خدا» است. پس هنگامي که او جان سپرد، جان خود را به که سپرد، و جان او را دو باره در جسدش که اعاده نمود؟.
و در مورد آنچه که متي بيان نموده است، دروغ بودن آن از چند جهت واضح است:
اول: اينکه متي نويسندۀ اين انجيل خود شاهد صحنه و واقعه نبوده است، چنانکه قبلا ما اين حقيقت را بيان داشتيم.
دوم: اگر چنين واقعه اي صورت ميگرفت بايد شهرت مي يافت، و انجيل نويسان ديگر نيز آنرا ذکر مينمودند، در حاليکه غير از «متي» کسي ديگري اين واقعه را ذکر ننموده است.
سوم: اينکه مسيح عليه سلام اصلا به دار آويخته نه شده است، پس چگونه چنين دروغي را بر او بسته اند؟!!
3- متي در مورد مکث عیسی عليه سلام در قبر (به زعم خود) چنين نوشته است: «همانطوري که يونس سه روز و سه شب در شکم يک ماهي کلان ماند، پسر انسان (يعني مسيح عليه سلام) نيز سه شبانه روز در دل زمين خواهد ماند».
و عين واقعه را مرقس نيز ذکر نموده است( انجيل متي، فصل12، فقره 40، و انجيل مرقس، فصل8، فقره 31).
اما از مطالعه اناجيل معلوم مي شود که عیسی عليه سلام در قبر سه شب و سه روز نمانده است، بلکه کمتر ازان، چون مسيح عليه سلام به زعم نصاري روز جمعه به دار آويخته شد، و همان روز دفن شد، و يک سنگ بزرگ را بر قبرش نهادند، و هنگامي که روز يکشنبه رفتند تا قبر را ببينند، ديدند که قبر خالي بود.
به اين اساس مي بينيم که بقاي مسيح عليه سلام در قبر کمتر از سه روز و سه شب بوده است.
پس کجا هستند مسيحياني که ادعاء مي کنند که اناجيل تحت الهام الهي نوشته شده اند، تا ازين اشکال جواب بدهند، بالعکس ما مسلمانان يقين کامل داريم که اناجيل مذکوره نه سند دارند نه مؤلفان آن معلوم هستند، بلکه همه ساختگي و جعلي اند و مسيح عليه سلام اصلا به دار آويخته نه شده است که در قبر سه شب و سه روز باقي بماند.
من اينجا در صدد آن نيستم که همه تضادها و دروغ پراگني هاي اناجيل را بازگوکنم، تنها ما آنچه را که ذکر نموديم، ارائه مثال بود نه احاطه بر همۀ تناقضات و تضادها و... اگر خوانندۀ عزيز به دانستن اغلاط و دروغهاي اناجيل و بقيه کتاب مقدس نزد مسيحيان، علاقمند باشد، مي تواند کتاب «اظهار الحق» تأليف علامه رحمت الله الکيرانوي را به خوانش بگيرد. ايشان در اين کتاب در حدود 125 مورد اختلاف ميان هردو عهد قديم و عهد جديد، و در حدود 110 مورد اغلاط و اخطاء، و در حدود100مورد، شاهد بر وجود تحريف درين کتابها ذکر نموده حقيقت کتاب مقدس را عيان ساخته اند.
اين مبحث را با ذکر قضاوت «هورن» يکي از دانشمندان مسيحي مغرب زمين دربارۀ اناجيل خاتمه ميدهم. او ميگويد: «اخباري که در بارۀ زمان تأليف اين اناجيل از قدماي مؤرخين کليسا رسيده است، خيلي ناقص و مبهم است که نمي توان در مورد آن قضاوت نمود، و علماي پيشين ما هر نوع روايت ضعيف و بي اساس را تصديق نموده و آنرا نوشته اند، و بازماندگان آنها نوشته هاي آنها را فقط به خاطر احترام به آنها پذيرفتند، و اين روايات راست و دروغ، از کاتبي به کاتب ديگر نقل شد که نقد آن بعد از گذشت مدتهاي طولاني امکان ناپذير شده است(
مراجعه شود به: اظهار الحق:
1/157.).
اين کاتب مسيحي روي چند نکته در اين نوشتۀ خود بحث نموده است که قرار ذيل است:
1- ابهام در تاريخ تأليف اين کتب.
2- رواياتي که در اين کتب (اناجيل) هست اکثرا دروغ و بي اساس است.
3- فقدان سلسلۀ سند اين کتب.بعد از وجود اين امور ما چگونه جرأت کنيم که اين کتب را به حواريون نسبت دهيم، و يا بگوئيم: که اين کتب تحت الهام الهي نوشته شده اند؟؟؟؟
بنابراين نظام هستي، نظام معين مقدار مقادير براي هر چيز در ضمن خطوط ثابتي است، لذا تغييرات آن نتيجه تراكمات آن نيست و اين حقيقتي است مشاهدات و تجارب علمي بر آن گواهي ميدهد و اين همان چيزي است كه خداوند متعال آن را آشكار و بيان داشته است.
اللّهُ يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِيضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ
(رعد: 8). «و هر چيزى به نزد او به اندازه است»
با عرض سلام
اين مطلبي كه قصد دارم در اين پست قرار دهم مي شود گفت كه ارتباطي با پست هاي اخير ندارد. اما بر حسب وظيفه انساني و ديني خود سعي نمودم كه مطالبي را جمع آوري نمايم كه در آن به زيان هاي مواد مخدر اشاره كرده باشد. متاسفانه مي بينيم كه امروزه در كشور عزيزمان بسياري از جوانان عزيز گرفتار مواد مخدر شده اند و زندگي خود را تباه ساخته اند.مواد مخدر انواع مختلفي دارد كه ابتدا از سيگار و قليان و تنباكو . .. آغاز مي شود. شايد خيلي ها ضرر سيگار را نداند و يا مي دانند ولي برايشان وجدان نشده است كه اين ماده ي سمي چه ضررهايي براي فرد و جامعه كه ندارد. بنده حقير به عنوان برادر كوچكتر از همه ي شما عاجزانه خواهش مي كنم كه از اين ماده سمي لعنتي(سيگار و ...) دوري كنيد و زندگي خويش را تباه نسازيد.
***


با سلام بر موحدین
یکی از وجوه اختلافی که میان اسلام و عقیده مسیحیت وجود دارد،بحث نبی بودن و خدا بودن عیسی علیه سلام است.گروه کثیری از مسیحیان اعتقاد دارند که عیسی علیه سلام خود خدا بود که در وجهه یک انسان بر زمینیان وارد شد و قس علی هذا...در این نوشته سعی بر آن است که متون متناقضی از خدا بودن عیسی از کتاب مقدس یهودیت و مسیحیت آورده شود تا نشان دهیم که خدا بودن عیسی علیه سلام از نظر خود مسیحیان هم مورد شک و تردید واقع است، اما به آن به عنوان یک اصل اعتقادی ایمان دارند و راه عقل را در آن مسدود می دانند.
- عيسي پيامبر بود:
در مواضع زيادي از اناجيل ياد آوري از آن شده است که عیسی علیه سلام فرستادۀ و پيامبر خدا بود، چنانچه در انجيل متي از عیسی علیه سلام چنين نقل شده است: «هرکه شما را بپذيرد مرا پذيرفته، و هرکه مرا بپذيرد کسي را که مرا فرستاده پذيرفته است».
(متي، فصل10، فقره 40).
و هنگامي که ميخواست شاگردان خود را براي دعوت قريه هاي بني اسرائيل بفرستد تا به عیسی علیه سلام ايمان بياورند، به ايشان چنين گفت: «هر که به شما گوش دهد به من گوش داده است، و هرکه شما را رد کند مرا رد کرده است، و هرکه مرا رد کند فرستندهء مرا رد کرده است» (لوقا، فصل10، فقره 16).
در انجيل يوحنا از عیسی علیه سلام چنين نقل شده است: «اين است زندگي ابدي که آنها تو را خداي يگانه حقيقي و عيسي مسيح را که فرستادۀ تو است بشناسند».(يوحنا، فصل 17، فقره3).
- او تنها پيامبر بنی اسرائيل بود:
در مواضع زيادي در انجيل از عیسی علیه سلام اقوالي نقل شده است که دلالت قطعي دارد به اين که رسالت عیسی علیه سلام مخصوص بني اسرائيل بوده است، مثلا: انجيل متي نقل ميکند که عیسی علیه سلام در جواب زني که در پي طلب شفاء براي دخترش بود، چنين گفت: «من فقط براي گوسفندان گمشدۀ خاندان اسرائيل فرستاده شده ام». (متي، فصل 15، فقره 24).
و در همين انجيل توصيه عیسی علیه سلام به شاگردانش چنين نقل شده است: «از سرزمين هاي غير يهود عبور نکنيد، و به هيچ يک از شهرهاي سامريان داخل نشويد، بلکه نزد گوسفندان گمشدۀ خاندان اسرائيل برويد»
(متي، فصل10، فقره 5).
اين دو عبارت به صراحت بيان دارندۀ اين مطلب اند که رسالت عیسی علیه سلام ويژۀ بني اسرائيل بوده است و بس. و چنانچه قرآن کريم نيز برين مطلب مهر تثبيت نهاده فرموده است: ﴿وَ رَسُولاً إِلى بَني إِسْرائيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُکُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ... ﴾
(آل عمران: 49). يعني: «ما مسيح را به صفت پيامبر تنها بسوي بني اسرائيل فرستاديم».
- عيسی علیه سلام پيرو شريعت موسی علیه سلام بود:
از نصوص قرآن دانسته مي شود که عیسی علیه سلام پيرو شريعت موسي علیه سلام و مکمل آن بود.
در اين مورد در انجيل ها از عیسی علیه سلام چنين نقل شده است:
«فکر نکنيد که من آمده ام تا تورات و نوشته هاي پيامبران را منسوخ و باطل نمايم، نيامده ام تا منسوخ کنم بلکه تا به کمال برسانم». (متي، فصل5، فقره 17).
يکي از مسئوليت هاي بزرگ عیسی علیه سلام دعوت بسوي توحيد و يکتا پرستي بود و عیسی علیه سلام در خلال چند سال رسالت خود، اين مسئله مهم را همواره بيان ميداشت تا توحيد در اذهان مردم جاي نشين گردد و شرک و تعدد آلهه زدوده شود. ما دراين مورد در قرآن نصوص زياد داريم که دعوت عیسی علیه سلام بسوي توحيد را بيان داشته است. و هم چنين در انجيل ها عباراتي از عيسي علیه سلام نقل شده است که بيانگر مبادي و اصول توحيدي مي باشد که همواره مردم را بسوي آن فرا مي خواند. بطور مثال در انجيل «متي» قصۀ تلاش شيطان براي اغواي مسيح علیه سلام و جواب او به شيطان چنين نقل شده است: «عيسي به او فرمود: دور شو اي شيطان، کتاب مقدس ميفرمايد: بايد خداوند، خداي خود را بپرستي و فقط او را خدمت نمائي». (متي، فصل4، فقره 10).
مطلبش اينست که تنها خدا را بايد بپرستي و بس. و در جاي ديگري از عيسي پرسيده شد: «مهم ترين حکم شريعت کدام است؟ عیسی علیه سلام جواب داد: اول اينست اي اسرائيل بشنو، خداوند، خداي ما، خداوند يکتا است، و خداوند، خداي خود را با تمام دل و تمام جان و تمام ذهن و تمام قدرت خود دوست بدار». (مرقس، فصل12، فقره 29).
در انجيل لوقا از ايشان چنين نقل شده است: «عیسی علیه سلام جواب داد: تو بايد خداوند، خداي خود را سجده کني، و فقط او را خدمت نمائي». (لوقا، فصل4، فقره 8).
و همچنين در انجيل يوحنا از عیسی علیه سلام نقل شده است که او گفت: «اين است حيات جاويدان که آنها ترا خداي واحد حقيقي و عيسي مسيح را که فرستادۀ تو است بشناسند». (يوحنا، فصل17، فقره 3).
دراين عبارات بر دو چيز مهم و اساسي تأکيد شده است:
اول: توحيد. به اين معنا که الله تعالي يکتا است، هم در ذات و هم در اسماء و هم در صفات، او مرکب نيست. و اثبات توحيد به همين مطلب فوق، اساس دعوت مسيح علیه سلام را تشکيل ميدهد.
دوم: رسالت مسيح علیه سلام . به اين معنا که مسيح علیه سلام جز رسالت وظيفۀ ديگري نداشت، او فرزند خدا نبود، بلکه بشري بود و براي هدايت بني اسرائيل و وارهاني ايشان از گمراهي و ضلالت مبعوث گرديده بود.
و اثبات اين دو امر درهم شکنندۀ دو مسئلۀ اساسي و بنيادين در مسيحيت تحريف شده مي باشد: يکي مسئلۀ تثليث و ابطال آن، و دوم: الوهيت مسيح علیه سلام .
مسلک شیطانی بهاییت که ندای وحدت عالم انسانی شان گوش فلک را کر کرده است پیرو شیطانی هستند که دستور به غارت کشورهای ضعیف می دهد.خیانتی که جامعه بهاییت در طول بسته شدن نطفه اش تا به حال انجام داده است پیروان هیچ مرام و مسلکی نکرده اند.عباس افندی که به خود لقب عبدالبها را داده است و پیروانش او را به این نام می شناسند علناً به طرفداری از دولت آمریکا برخواسته است و آن ها را به غارت منابع طبیعی ایران تشویق می کند.
آمریکا دولتی استعماری است که مسلک شیطای بهاییت در طول تاریخ پیوندی عمیق و ناگسستنی با آن داشته و دارد.از نظر بهاییان مهد نظم اداری امرالله و در واقع مرکز سازماندهی تشکیلات بهاییت در آمریکا قرار دارد.(اهنگ بدیع،سال1339،ش 8 تا 10)در سفری که عباس افندی در اواخر عمر به امریکا داشت، طی نطق های متعددی در میان جمعی از سوداگران امریکایی« نور انسانیت رادر نهایت جلوه و ظهور در روی انان مشاهده می کند.!»(عبدالبها ،خطابات مبارکه،مصر،ج1،ص33)
و می گوید:«قطعه امریک نزد حق میدان اشراق انوار است...!!»( آهنگ بدیع،سال هشتم(1332)،ش6 و 7 ص 103) سپس آشکارا چنین می گوید:« از برای تجارت و منفعت ملت امریکا مملکتی بهتر از ایران نه، چه مملکت ایران مواد ثروتش همه در زیر خاک پنهان است، امیدوارم که ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر گردد.»
(عبدالبها ،خطابات مبارکه،مصر،ج1،ص33-32)
این سخن پیشوا و امام بهاییت حکم چراغ سبز را برای غارت کشور زرخیز و سرشار از منابع طبیعی ایران داشت که بر مذاق دد صفتان آمریکایی بسیار خوش آمد و طبیعی بود که از گوینده ی این سخن بسیار استقبال کنند.
به نام خداي تعالي
اصولا هر مسلكي كه بنيان اعتقادي قوي نداشته باشد سعي مي كند با ظاهر سازي و متوسل شدن به ترفندهايي جذاب نظر افراد را به سوي خود جلب كند؛ همانند مسلك شيطاني بهاييت و مبلغين آنان كه سعي مي كنند با الفاظي زيبا و فريبنده افراد عادي را به سوي خود بكشانند و به اصطلاح به آمار پيروان دين خود بيافزايند. اما اين مسلك ساختار فكري و عقيدتي منسجم و مستقلي ندارد و به هيچ عنوان نمي توانند افراد آگاه و تيزبين را اقناع كنند. امروزه بهاييان آموزه هاي اعتقادي براي خود دست و پا كرده اند تا از ديگر اديان عقب نمانند.برخي از اين آموزه ها از كتب مقدس پيشين گرفته شده است و برخي ديگر از شعارهاي امروزي فرقه هاي مدرنيسم،فمينيسم و ... اخذ شده است. اين آموزه ها به اصول 12 گانه اعتقادي بهاييت معروف است. يك اصل از اين اصول 12 گانه اصل « وحدت عالم انساني» مي باشد.اينان در قبال وحدت عالم انساني برابري انسان ها را مي خواهند كه منظور آن ها تساوي انسان ها از نظر حقوق روحاني،اجتماعي، فردي و مدني است.اين آموزه ي اعتقادي بهاييت ماخوذ از آيه 13 سوره مباركه ي حجرات است.
حال ببينيم كه اين ادعا تا چه حد به واقعيت نزديك است و بزرگان بهاييت تا چه اندازه به ادعاي خود پايبند هستند؟
عباس افندي ملقب به عبدالبهاء كه اولين امام از سري امامان 24 گانه بهاييت!!! است بر اين عقيده است كه « سياهان آفريقايي خلقتشان گاوي است!»( خطابات بزرگ/ص119)
خوب از اين سخن چه برداشتي مي شود؟
آيا سياهان آفريقايي بايد به دليل سياه بودن پوست و نژاد از زمره ي انسانيت خارج شوند به جرگه ي گاوها( حيوان) بپيوندند؟ آيا اين همان برابري انسان ها است كه يكي از آموزه هاي اعتقادي بهاييت است؟
و همچنين ميرزا حسينعلي نوري( مدعي لقب بهاءالله) در بديع/ص213 مي گويد:
«غير بهاييان نزد خدا به شكل حيوان هستند!»
و اساساً هر كس كه ديانت بهايي را باور نداشته باشد بنا به نص كتاب «اقدس» گمراه شمرده مي شود.(بديع/140)
حال چگونه با اين افتضاحات باز هم مدعي وحدت عالم انساني هستند؟
با سلام خدمت همه دوستان گرامی
ابتدا باید عذر خواهی کنم که به دلایل مشکلات شخصی و خانوادگی و کاری اصلاً وقت به رز کردن نداشتم. در این مدت تا حد امکان سعی کردم بتوانم کامنت ها و لطف های شما دوستان را جواب داده باشم.برای این پست را مطلبی تحت عنوان" دین فقط اسلام است" به روز می کنم که تقریبا می شود گفت که تفسیری از آیات 85 و 19سوره آل عمران می باشد.
بسم الله
.
.
.
« وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ». (آل عمران 85).
« و هر که دینی غیر از دین اسلام را بخواهد از وی پذیرفته نخواهد شد، و در آخرت از زیانکاران خواهد بود».
و در آیه 19 همان سوره می خوانیم: « إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام ... = دین پیش خداوند فقط اسلام است».
منظور آیه از اینکه خداوند دینی غیر از اسلام را نمی پذیرد، در آخرت است. و اسلام در قرآن به تمامیت و کلیت دینی اطلاق می شود که خداوند از طریق انبیاء به انسان ارائه داده است. هر یک از انبیاء و پیروان آنها نیز در قرآن «مسلم = مسلمان» نامیده می شوند. مثلاً در سوره ذاریات آیه 36 در رابطه با قوم لوط می خوانیم: فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ = در میان قوم لوط بیش از یک خانه مسلمان ندیدیم. و در آیه 101 سوره یوسف می خوانیم که حضرت یوسف از خداوند می خواهد که وی را مسلمان بمیراند: « تَوَفَّنی مُسْلِمًا».
آنچه ما به آن دین محمد و دین موسی و دین عیسی می گوئیم، قرآن هر کدام از آنها را شریعت می نامد.
مائده 48: « لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا... = برای هر کدام شِرعَت و منهاجی را قرار داديم».
جاثيه 18: « ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ ... = بعد ترا بر شريعتی از دين قرار داديم...».
شِرْعَة و شَريعت به معنی: سبک و سازمان کاری جـديـد و نوين است. از آنجا که هر يک از انبياء بنابر شـرايط دوران خـود سبک کار و آئين خاص خود را داشته اند، آئين هر يک از آنها شريعت ناميده شده است. و«مِـنـْهـاج» به "راهی گفته می شود که بجای خاصی راه می برد و به آن منتهی می شود. مانند راه دهکده، يا راهی که به چند خانه منتهی می شود. و اصطلاحاً به: رويه ها، و آئينهای شخصی، قومی و جريانی اطلاق می شود.
و واژه «اِسْــلام» از نظر لغوی مـصـدر مـزيد از باب افعال است. اين مصدر از مصدرهای «سَـلامْ و سَـلامَـة» درست می شود. «سَـلامْ و سَلامَة» به مـعنی: آسيب، گزند، صـدمـه و آزاری نديدن است. وقتی به باب افعال می روند کارکرد «کـَيْـنُـونَـة (به معنی: رسيدن و قـرار گرفـتن در نقطه ای)» وارد مضمون آنها می شود، و «اِسْـلام» به معنی: رسيدن و قرار گرفتن در نقطه عدم آسيب پذيری، صدمه بينی، گزند بينی و مواردی از اين قبيل می شود.
بعد واژه اسلام از جمله به معنی: «واگـذار نمودن خود يا چيزی» بکار رفته، ( که اشاره ضمنی بوده به: تضمين سلامتی و عدم آسيب بينی فرد يا شئ در وضعيت مزبور). و همينطور به معنی: «خيانت کردن» بکار رفته. ( که اشاره ضمنی بوده به اينکه: فرد خود را از خطر بدر برده و خود را راحت و آسيب ناپذير کرده).
واژه «مُــسْــلِـمْ» به معنی «مسلـمان» نيز اسم فـاعـل از همين مصدر اِسلام است که در اصل به معنی: کسی است که به نقـطه امن و آسيب ناپذير رسيده است.
با توجه به مـعنی واژه اسـلام، به "مذهب" به اين خاطر اسلام گـفـته شده که انسان را آسيب ناپذير میکند. يعنی: فرد با بکارگيری رهنمودهای مذهب، در دنيا و آخرت هر دو آسيب ناپذير می شود.
به
نام خدای یکتا که موحد بودن را به ما آموخت و ما را از شرکیات باز
داشت.یکی از مواردی که در احکام دین مبین اسلام مورد دستاویز بی خردان
اسلام ستیز و یا بهتر بگویم اسلام هراس شده است همانا ارتداد است.برای روشن
شدن بحث ارتداد بهتر است پست زیر را دقیق بخوانید.
سخن از ارتداد در چند جنبه است:
اول: ايمان به اسلام اگر از روي جبر و اكراه باشد ارزشي ندارد، يعني چنين شخصي در حقيقت وارد دين اسلام نشده است مگر اينكه با رضايت قلبي و بينش واقعي باشد.
دوم: در طول تاريخ اسلام همواره سخن از اشخاصي ميرود كه به دليل بيميلي و خشم از اين دين خارج گشته اند، در هر حال شخص مرتد دو حالت بيشتر ندارد، يا قصد او نيرنگي است كه به آن وسيله از رشد دين خدا جلوگيري كند، مانند آنچه كه بعضي يهوديان در ابتداي دعوت اسلامي انجام دادند و هم پيمان شدند كه در ابتداي روز ايمان بياورند و در آخر روز اظهار كفر كنند تا ميان مؤمنين هرج و مرج بيافرينند. زيرا يهود، اهل كتاب بودند و اگر چنين عملي از آنان سر ميزد در درون برخي مردم ضعيف اين باور ايجاد ميشد كه اگر براي يهوديان ايرادي در اين دين جديد روشن نميشد از آن خارج نميگشتند. پس هدف يهوديان از اين ارتداد، ايجاد فتنه و بستن راه اسلام بود.
حالت دوم شخص مرتد هم اين است كه ميخواهد براي شهوات خود راه را باز گذارد و خود را از زير بار تكاليف رها سازد.
سوم: خروج از اسلام يعني سرپيچي كردن از قوانين عمومي جامعه. زيرا اسلام يك دين كامل است و همانگونه كه به رابطه انسان با خدا اهميت ميدهد، به رابطه انسان با همنوعان خود نيز اهميت ميدهد، مانند رابطه ميان زن و شوهر و خويشاوندان و همسايگان آنها، يا رابطه ميان انسان و دشمنانش در صلح و جنگ [به طور كلي] اسلام به صورت بينظيري به عبادت، معاملات، احكام جنائي، قضاوت و ساير قوانين حاكم بر دنيا و حتي گسترده تر از آن، اهميت ميدهد. بر اين اساس، اسلام را بايد مانند يك مجموعه به هم پيوسته و متكامل فرض كرد. [كه كل جوانب زندگي انسان را در بر ميگيرد] نه اينكه همانگونه غير مسلمانان ميپندارند آن را فقط رابطه ميان بنده و خدا دانست. حال كه اينگونه است پس ارتداد، مبارزه با نظام عمومي حاكم بر جامعه است.
چهارم: تعيين مجازات قتل براي مرتد، عاملي بازدارنده براي كساني به شمار ميرود كه به قصد نفاق و بهره وري از دولت اسلامي و مسلمين، مسلمان ميشوند و آنها با فهم اين مطلب قبل از اقدام به مسلمان شدن، تأمل ميكنند و جز با بينش و دليل واقعي و روشنگر آن را به عهده نمي گيرد. طبيعت دين، تكليف برادري و قانونمند شدن را ميطلبد و براي افراد منافق و كساني كه داراي آرزوها و اهداف دروني هستند، سخت و غير قابل تحمل است.
پنجم: هر انساني قبل از پذيرش اسلام حق دارد به دايره ايمان وارد شود يا در عالم كفر باقي بماند و ميتواند هر كدام از اديان و باورهاي اعتقادي را براي خود انتخاب كند. و اگر اسلام را بعنوان باور خود پذيرفت و به آن ايمان آورد، بايد براي آن خالص شود و پاسخگوي دستورات كلي و جزئي آن باشد.
پس از بيان اين مطلب ميگوييم: آيا اين آزادي انديشه است كه به فرد اجازه دهد بر عليه جامعه خود شورش كرده و قوانين آن را رد كند و اهل آن جامعه را در گرفتاري اندازد؟ آيا خيانت به وطن يا جاسوسي براي دشمن نيز آزادي عقيده است؟ آيا ايجاد هرج و مرج در جوانب مختلف اجتماعي، مسخره گرفتن قوانين و برنامه هاي مقدس آن جامعه هم زير عنوان آزادي عقيده، توجيه پذير است؟ پس تلاش براي راضي كردن مسلمانان به پذيرش چنين وضعي، كاري عاقلانه نيست و درخواست از مسلمانان براي دادن حق زندگي به افرادي كه قصد نابودي دين آنها و فرو انداختن پرچم آن را دارند، امري عجيب است؟!!
ما با اعتقاد كامل ميگوييم كه دزديدن باورهاي اسلامي و تلاش براي نابودي اخلاق و الگوهاي اخلاقي به شغل و پيشه گروههاي مختلفي از دعوتگران مسيحي تبديل شده كه از اسلام و قرآن و پيامبر و پيروان آن بيزارند و آنان پيوسته به گسترش فتنه ها و اسباب فتنه در هر زمينه اي ميپردازند تا حيات جامعه اسلامي را به نابودي كشند و آن را زير و رو گردانند.
اين مسئله حق مسلم ما را تأكيد ميكند كه تا آخرين حد توان فرياد خود را بر عليه موضع گيريهاي رسوا كننده اي برآوريم كه در سرزمينهاي به اصطلاح «مهد آزادي» يعني فرانسه و ايتاليا و آمريكا در برابر مسلماناني گرفته شده است كه قصد داشتند پايبندي خود را به دين اسلام نشان دهند و مردان و زنان آنجا با لباس آبرومندانه و با حجاب در جامعه ظاهر شوند. موضع گيري اين كشورها كينه هاي دروني را آشكار كرده، مخصوصاً فرانسويها در قضيه حجاب [كاملاً رسوا شدند]، زيرا با وجود اينكه در قانون اساسي اين كشور به طور صريح آمده است كه هر فردي با هر ديني حق دارد كه به اعتقادات خود پايبند باشد، اما آنان به بهانه امنيت و نظم عمومي آن موضعگيري رسوا كننده را گرفتند. اين هم حق ماست كه آنچه را كه بر سر اقليتهاي مسلمان در روسيه و بلغارستان ميگذرد يادآوري كنيم. البته اينها مواردي است كه آشكار شده است تا چه رسد به مواردي كه پنهاني انجام ميگيرد. علاوه بر اين موارد، مجازات اعدام در بسياري از قوانين اساسي جهان معاصر وجود دارد، چه براي قاچاقچيان مواد مخدر و يا ديگران. آنان كه قائل به صدور حكم اعدام در اين موارد هستند فقط به خاطر تأثير مفيد آن در ريشهكن كردن و كاهش اين جرم و حمايت عمومي جامعه از تأثيرات بد آن است. هيچ كس هم نميگويد كه مجازات اعدام براي اين افراد مفسد با آزادي آنان منافات دارد، زيرا آنان در آزادي خود زياده روي كرده و به غارت آزادي ديگران پرداختهاند و يا زندگي طبيعي و آرام و سالم آنان را به تلخ كامي تبديل كرده اند.
البته مجازات اعدام براي خيانت به كشور و موارد مشابه آن نيز وجود دارد، اما هيچ كدام در نظر اين مؤسسه مبلغ مسيحي با آزادي منافات ندارد و چنين برخوردي با اين قضايا ما را به حسن نيت آنان در انتشار چنين سؤالاتي مشكوك ميكند، همانگونه كه در ابتداي بحث به آن پرداختيم. در پايان اين بحث كه راجع به آزادي عقيده و موضوع ارتداد بود برخي از واقعيتهاي مربوط به موضعگيري اديان ديگر در برابر مسلمانان و ظلم و تعصب و كينه دروني آنان را نقل ميكنم كه هرگاه فرصت براي اين كينههاي دروني فراهم شود واقعيت زندهاي را به تصوير ميكشند.
گوستاو لوبون مينويسد: « صليبيهاي خدمتگزار خدا، در تاريخ 15/7/1099 ميلادي كه بر بيت المقدس مسلط شدند چنان فكر كردند كه براي تكريم و شكرگذاري خداوند بايد هفتاد هزار مسلمان را قرباني كنند. آنان در اين قرباني كه مدت سه روز و شب طول كشيد به پيرمردان و بچه ها و زنان هم رحم نكردند و بچه هاي كوچك را گرفته و سرشان را به ديواري ميكوبيدند و اطفال شيرخوار را از بالاي خانهها به پايين ميانداختند، مردان و زنان را با آتش كباب ميكردند. سپس شكم آنان را پاره ميكردند تا ببينند كسي از آنان طلاهايش را بلعيده است يا نه؟
... لوبون مينويسد: حال چگونه براي اين افراد جايز است كه پس از اين همه جنايت با گريه و زاري به درگاه خدا روي آورند و طلب بركت و بخشش نمايند؟»[1].
او در جايي ديگر مينويسد: از جمله كارهايي كه صليبيها با مسلمانان اندلس انجام دادند اين بود كه: « به هنگام بيرون رانده شدن عرب ـ يعني مسلمانان ـ در سال 1610 ميلادي تمام اسباب نابودي آنان به كار گرفته شد به طوريكه تا روز اخراج مسلمين سه ميليون نفر از آنان به قتل رسيدند. در حاليكه عربها به هنگام فتح اسپانيا به اهالي آنجا اجازه دادند كه آزادانه به دين و عهد و پيمان و مسئوليتهاي خود پايبند باشند... و تسامح و خوشرفتاري عرب در مدت حكومت آنها بر اسپانيا به جايي رسيد كه مشابه آن را در چنين روزگاري نميتوان يافت»[2]. ما نيز در اين ايام در پيمانهاي يهودي كه بر عليه فلسطينيان بسته ميشود، چنين ميخوانيم: «اي فرزندان اسرائيل، مژده سعادت و خير دهيد زيرا زمان آن فرا رسيده كه اين مجموعههاي حيواني را از طويلههايشان بيرون آورده و جمعآوري كنيم و آنان را مطيع اراده خود سازيم و در خدمت خود درآوريم»[3].
روسيه كمونيستي در بخش تركستان چهارده هزار مسجد و در منطقه آرال هفت هزار مسجد و در قفقاز نيز چهارده هزار مسجد را بست، و بسياري از اين مساجد به خانه جغدها، مغازه مشروبات، اصطبل اسبها و طويله چهارپايان تبديل شد. اما بالاتر از اين، تصفيه جسدي مسلمانان است كه كافي است بدانيم روسيها در مدت 25 سال بيست و شش ميليون مسلمان را با شيوه هاي مختلف شكنجه و قتل از بين بردند.
دولتهاي كمونيستي ديگري نيز كه در اطراف روسيه تأسيس شدند راه و روش روسيه را در برخورد با مسلمانان در پيش گرفتند، مثلاً تيتو در يوگوسلاوي حدود يك ميليون مسلمان را به قتل رساند.
در سالهاي اخير نيز در كشورهايي مانند فيليپين و اندونزي و شرق آفريقا به طور آشكار حركتها و فعاليتهاي اسلامي كنترل و نظارت ميشود و اين غير از كنترلها و نظارتهاي پنهاني است كه در بسياري از كشورها بر عليه مسلمانان انجام ميشود.
با اين وضع ببينيم كه آزادي كجاست، متعصب كيست و تسامح از آن چه كسي است...؟؟؟
1ـ العلاقات الدولية، كامل دقس، ص 333.
2ـ فرهنگ غرب، كوستاو لوبون، ص 279
3ـ نيرنگهاي يهود در طول تاريخ، عبدالرحمن ميداني، ص 446 و مطالب بعدي نيز در رابطه با پيمانهاي تاريخي يهود از كتاب «الاسلام و بني اسرائيل » نشرجواد رفعت گرفته شد.
با سلام
در این پست می خواهم به بیان برخی از حقایقی بپردازم که در دنیای کنونی که اسلام عزیز سیبل اهانت ها و تهمت ها قرار گرفته است کمتر بدان پرداخته می شود.همه ی ما می دانیم که برده داری را اسلام بوجود نیاورد و آن را رواج نداد بلکه در اسلام نیز ادامه یافت ولی بگونه ای که معنی برده داری در اسلام تفاوت ماهوی دارد با برده داری در قوم ها و ادیان دیگر.در این پست می خواهیم برده داری در یهود و مسیحیت را بررسی کنیم و ببینیم آن هایی که ندای انسان دوستانه شان گوش فلک را کرده کرده است چه رفتاری با بردگان داشته اند:
رفتار يهود با بردهها:
در نظر يهوديان انسانها دو دستهاند: بني اسرائيل و غير بني اسرائيل.
در مورد بني اسرائيليها ميتوان بنابر آموزشهاي مشخصي كه در كتب عهد قديم وجود دارد، برخي از آنان را به بردگي گرفت. اما غير بني اسرائيليها، چون جنس پست بشريتاند ميشود كه از طريق زور و قدرت هم آنها را به بندگي گرفت، زيرا اين دسته جزو نژادهايي هستند كه از گذشته تا كنون از طرف آسمان ذلت بر آنها فرض گشته است.
در باب بيست و يكم از سِفر خروج كتاب مقدس (2ـ12) چنين آمده است:
«هرگاه بردهاي عبراني خريداري كردي، شش سال برايت خدمت كند و در سال هفتم به طور مجاني آزاد ميشود. اگر تنها آمده بود، تنها ميرود و اگر به هنگام بردگي شوهر زني باشد، او هم همراهش آزاد ميشود اما اگر آقايش به او زني داده باشد و از ازدواج آنها فرزنداني حاصل شده باشد، زن و فرزندان براي آقا ميماند و برده بايد به تنهايي برود. و اگر برده بگويد: من آقايم را دوست دارم و زن و فرزندم را نيز دوست دارم و بدون آنها نميروم، آقايش ميتواند او را به خدا تقديم كند و او را به درگاه و يا ستون نزديك ميكند و گوش او را سوراخ ميكند تا براي هميشه خدمتگذار باشد. اما اگر مردي دخترش را به عنوان كنيز بفروشد، شيوه آزادي او با بردهها تفاوت دارد. اگر مالكش اورا زشت بداند او را به حال خود ميگذارد و حق ندارد كه به ديگران هم بفروشد زيرا خود او رهايش نموده است. اما اگر آن كنيز را به عقد فرزندش درآورد مانند ساير دختران با او رفتار ميكند، و اگر براي خود كنيز ديگري بگيرد، حق اولي در غذا و لباس و معاشرت كم نميگردد. در غير اين حالتهاي سه گانه، كنيز به طور مجاني آزاد ميشود».
اما غير عبرانيها معتقدند كه ميتوانند از طريق اسير گرفتن و تسلط بر ديگران، برده بگيرند، زيرا نژاد خود را برتر از ديگران ميدانند. آنان براي اين حق خود از تورات دليل ميآورند:
حام پسر نوح ـ كه پدر كنعان است ـ پدرش را عصباني كرد. زيرا نوح مست شده بود و به حالت لختي در خيمه خود خوابيده بود و حام او را در اين حالت ديد، پس از اينكه نوح بيدار شد و متوجه شد كه حام او را ديده است عصباني شد و نسل كنعان را نفرين كرد و همانگونه كه در تورات، سِفر تكوين، باب 9/25ـ26 آمده است. نوح گفت كه كنعان ملعون است و بردگي براي برادران او ميباشد. و گفت: خداي سام رب مباركي است و كنعان بنده آنان باشد. در همان باب/27/ آمده است:«خداوند براي يافث گشايش كند تا در خانههاي سام سكني گزيند و كنعان بندگان آنان باشند».
ملكه« اليزابت اول» از اين متون براي توجيه تجارت بردگان استفاده كرد زيرا همانگونه كه روشن خواهد شد در اين تجارت سهم فراواني داشت.
رفتار مسيحيها با بردهها:
مسيحيت نيز همانند يهوديت برده داري را تأييد كرد و در انجيل متني كه اين موضوع را حرام كند يا آن را زشت بداند وجود ندارد. عجب اين است كه مورخ مشهور «ويليام موير» بر پيامبر ما ايراد ميگيرد كه چرا به طور قطعي بردگي را تحريم نكرد. با اين وجود او از برخورد انجيل با بردهداري چشم پوشي ميكند و از مسيح يا حواريون و يا ارباب كليسا چيزي در اين باره نقل نميكند. در حاليكه «پولس» در نامههاي خود به بردگان سفارش ميكند كه نسبت به ارباب خود خالص باشند، چنين توصيهاي در نامه او به اهل افسس آمده است.
يكي از فيلسوفان قدّيس به اسم «توماس اكويني» ميگويد: رأي فيلسوفان هم مانند رأي رهبران ديني است و آنان نيز برمسئله برده داري اعتراض نكردهاند بلكه آن را نيكو شمردهاند زيرا استاد فلسفه يعني ارسطو معتقد است كه بردگي يكي از حالتهاي طبيعي انسان است كه برخي انسانها بر آن سرشته شدهاند. و قديسان نيز تأييد كردهاند كه فطرت انسانهاست كه برخي از آنها را برده ميكند.
در فرهنگ بزرگ قرن نوزدهم «لاروس» آمده است:«انسان نبايد از تداوم بردگي تا به امروز در ميان مسيحيان دچار حيرت شود، زيرا جانشينان رسمي دين، صحت و درستي آن را تأييد ميكنند و مشروعيت آن را پذيرفتهاند».
و نيز چنين آمده است: «به طور خلاصه آئين مسيحيت تا به امروز برده داري را به طور كامل پذيرفته است و براي انسان مشكل است كه ثابت كند، مسيحيت در تلاش براي باطل كردن آن بوده است».
در قاموس كتاب مقدس اثر دكتر «جورج يوسف» نيز آمده است كه مسيحيت نه از جنبه سياسي و نه از جنبه اقتصادي به بردگي اعتراضي نكرده و مؤمنان را براي دور كردن نسلشان از گرايش به برده داري در آداب و رسوم و حتي مباحثه در اين زمينه بر نيانگيخته است، و بر ضد برده داران چيزي نگفته و بردگان را براي بدست آوردن آزادي تحريك نكرده است. حتي از زيانهاي بردگي و زشتيهاي آن سخن نگفته و دستوري قطعي براي آزاد كردن بردگان صادر ننموده است و اين رابطه شرعي شده ميان برده و مالك تغيير نكرده است، بلكه بر خلاف آن حقوق و وظايف هردو طرف [در تداوم اين رابطه نامشروع] تأييد گشته است.